تبليغاتX
شب ها ی بی تو

شب ها ی بی تو

هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم هیچ وقت نشد بفهمی که من فقط تورادارم

رفتی.........

 

از غم رفتنت دیگه پاره شده بند دلم

خونه ی نو یار جدید مبارکت باشه گلم

چه بی خبر بخت  توشد نگفتی که منم بیام

باشه ولی من از خدا خوشبختی تورا میخوام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 17:24  توسط نیلوفر  | 

ای کاش

 

 

خسته ام..

 بسيارخسته ترازان كه ميبيني..

اي كاش

بودی در کنارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:39  توسط نیلوفر  | 

تموم شده

 

   فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو

کدوممون مقصریم

 

خاطره ها رو یادمه

لحظه به لحظه، مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقد خرابم که نگو

 

بد بودم و بدتر شدم

میرم با پاهای خودم

میرم نمی دونم کجا

آخ...کم آوردم به خدا

 

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمی شدم

هر جوری می خواستم نشد

از غم یه ذره م کم نشد

 

من موندم و تنهائیام

از دنیا هیچی نمی خوام

عاقبت منو نگاه!

اشتباه پشت اشتباه

 

هر روز عاشقتر شدیم

تو عشق خاکستر شدیم

سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم

 

فقط گریه، فقط عذاب

صد تا سوال بی جواب

نه من، نه تو، از عاشقی خیری ندیدیم

 

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمی شدم

هر جوری می خواستم نشد

از غم یه ذره م کم نشد

 

من موندم و تنهائیام

از دنیا هیچی نمی خوام

عاقبت منو نگاه!

اشتباه پشت اشتباه

فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو

کدوممون مقصریم

 

خاطره ها رو یادمه

لحظه به لحظه، مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقد خرابم که نگو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:45  توسط نیلوفر  | 

 

                                                   

کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  توروخدا برگرد                                                                                                                                                                                                                                                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:21  توسط نیلوفر  | 

یه دیوونه یعنی یه عاشق خیلی باکلاس

 

نمیخواد حرفامو باور کنی اما دوس دارم

یه دفعه صاف تو چشام نیگا کنی

چشما زود دروغ و راستو لو میدن

فکر نکن من از اونام

که میون کار میان

یه دفعه سینه شونو جلو میدن

حرمت عشق رو زیر پا  میزارنند

فحش میدن به هرچی عاشقی.به این واون

فحش میدن به هرچی یادشون بیاد ...

به خدا نازکتراز گل نمیتونم چیزی بارت بکنم

نمی خوام خدا نکرده بدو بیراهی نثارت بکنم

خلاصه.درد سرت ندم زیاد

وقتی من فقط تورو میخوام عزیزم!

پس برم به کی بگم دوست دارم؟!

باید این حرفارو خب به تو بگم

باباجون !عاشقتم

دیوونتم.

چطو بگم؟!

میتونی مثل یه ایینه رو چشام حساب کنی

اگرم نه.باشه حرفی ندارم

نمیخواد همه چی رو خراب کنی!

من که ارث بابامونمیخوام نازنین!

به خدا دوست دارم فقط همین 

بگذریم...

جای این که وقتتو باحرفای من تلف کنی

دوس داری یه جک بگم که کف کنی؟

یکی عاشق یکی شد

بعدشم دیوونه شد -یه دیوونه

یعنی یه عاشق خیلی باکلاس

حلا مردم دوتا دیوونه دارن

یکی تو -یکی من

بعضی عشقا اخرش اینجوری یاس من

همینو دلت میخواس؟!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:14  توسط نیلوفر  | 

تومیگفتی

 

تومیگفتی زمانی دوریانزدیک فریب زندگی

مراازتو.توراازمن جداسازد .ومن باورنمیکردم

تومیگفتی زمان چهره ای افسرده هم دارد جهان تنها

گرمای محبت نیست ومن باور نمیکردم هریک

ازهم راهی را درپیش رو داریمومن تنهای تنها

بارها از خویش پرسیدم توچه خواهی کرد؟ 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:8  توسط نیلوفر  | 

گفتم وگفتی

 

گفتم تنهاهستم گفتی من هم

گفتم دوست دارم گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم گفتی من هم

گفتم میخوام باتو باشم گفتی من هم

گفتم تا همیشه!.....سکوت کردی!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:3  توسط نیلوفر  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 11:15  توسط نیلوفر  | 

قبل از ازدواج

 

 

‌پسر:بالاخره موقش شد .خیلی انتظار کشیدم

دختر:می خوای ازپیشت برم

پسر:حتی فکرشم نکن

دختر:دوسم داری؟

پسر:البته!هرروزبیشترازدیروز

دختر:تاحالا بهم خیانت کردی؟

پسر:نه!برای چی می پرسی؟

دختر:منو می بوسی؟

پسر:معلومه.هرموقع که بتونم

دختر:منو میزنی؟

پسر:دیوونه شدی.من چنین ادمی ام!

دختر:می تونم بهت اعتماد کنم ؟

پسر:بله

دختر:عزیزم

*

*

*

بعدازازدواج

 

*

*

کاری نداره ازپایین به بالا بخون!

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 10:13  توسط نیلوفر  | 

قلب ماسه ای

 

دخترک با تمام دقت داشت بزرگترین قلب ممکن راتوی ساحل با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد

شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش داره...

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دست هایش  گوشه هایش را صیقل بدهد 

تا صاف صاف بشود شاید می خواست موقعی که دریا ان را با خودش می برد قلب ماسه ایجایی گیر

نکند از زاویه های مختلف به ان نگاه میکرد شاید می خواست این طوری ان را خوب بشناسد و

مطمئن  بشود همان چیزی شده که می خواست !به قلب ماسه ای اش لبخندی زد واز روی شیطنت

هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد دلش نیامد که تیره ماسه ای را به یک قلب ماسه ای 

شلیک کند !برای همین هم خیلی  ارام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب 

ماسه ای حالا دیگر کامل شده بود وفقط نیلز به مواظبت داشت نشست پیش قلب ماسه ای  وبا

دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد

برای اینکه باد قلبش را ندزد با دست هایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد دلش می خواست 

پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود نگاهی به قلب ماسه ای کرد ور فت

چند قدم یدور شده بود که دوباره بر گشت وبه قلب ماسه ای قول داد که دوباره بر می گردد وبقیه راه را دوید

فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ایث گلی چید ورفت به دیدنش ...

وقتی به قلب ماسه ای رسید ارام همان جا نشست وگل ها را پرپر کرد وروی قلب ماسه ای ریخت

"قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:38  توسط نیلوفر  | 

دوست دارم

 

یکی رو دوست دارم ولی او باور نکرد یکی رو دوست دارم  همان

کس که شب وروز به یادش هستم ولحظات سرد زندگیم را با گرمای

عشق او می گذرانم کسی را دوست دارم که می دانم هیج گاه به او

نخواهم رسید وهیچ گاه نمی توانم دستانش را بفشارم یکی را دوست دارم

بیشتر از همه کس که مرا اسیر قلبش کرد

یکی را دوست دارم که می دانم او دیگر برای کسی نیست او برایم

یک دنیاست یکی را برای همیشه دوست دارم  کسی که هرگز باور نکرد

عشق من را .کسی که هرگز اشک های من را ندید .چگونه غم دوری

از دلتنگی اش پریشانم  من دیوانه ام .

من دیوانه تنها تو را دوست دارم

کاش یک روز بفهمی که چقدر دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:25  توسط نیلوفر  | 

روزگار

 

دنیا با تمام عظمتش در یک چشم جا می کیرد پس

قدر چشمانت را بدان ... دنیا این جوریه اگر گریه کنی

میگن کم اوردی اگر بخندی میگن دیوونه است اگر

دل ببندی تنهات میزارن اگر عاشق باشی

دلتو میشکنن با این حال باید لحظه ای گریست .

ولی خندید وساعتی دل بست وعمری عاشقانه  زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 16:14  توسط نیلوفر  | 

کاش

 

 کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک

از چشمان جه کسی جاری میشودو

اخرین سیاه پوش که مرا فراموش می کند

چه کسی است...

تاقبل از مرگم جانم را فدایش کنم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:43  توسط نیلوفر  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:21  توسط نیلوفر  | 

حرف اخر...

 

روزی در خزان پرستویی دیدم در حال

مهاجرت چون به دیار دوست می روی به او

بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم

 

بهار سال بعد پرستو نفس زنان امد وگفت:

دوستش بدار اما منتظرش نمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9:25  توسط نیلوفر  | 

....

 

به چشم من نگاه نکن دوباره گریم می گیره اینو بدون

که عشق من باید تو قلبت بمیره فاصله بین

من وتو از این جاست تا اسمو ناست خیلی عزیزی

واسه ی من اما زمونه بی وفاست برای این در

بدری تو بهترین گواهمی دروغ نگو که میدونم همیشه

چشم براهمی قسم نخور که روزگار به کام ما دوتا نبود به هر

کی عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود بگو تا وقتی

زنده ام نگاه تو سهم منه هر جا ی دنیا که باشی

دلم واست پر میزنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:43  توسط نیلوفر  | 

یک نفر

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید که

چرا نگاهایت غمگین است؟

چرا لبخندهایت تلخ وبی رنگ است ؟

اما هیچکس نبود...

همیشه من بودم ومن وتنهایی پراز خاطره اری با تو هستم

باتویی که از کنارم کذشتی وحتی یکبارم

 نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است ؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:26  توسط نیلوفر  | 

 

وقتی من را ناخواسته به دنیا اوردند ودر گوشم

زمزمه کردند دوست بدارم و

دوست داشتن رمز زندگیست  حالا که دیوانه

را دوستش داری می گویند :

فراموشش کن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:46  توسط نیلوفر 

عاقبت امتحان کردن

 

دونفر         خیلی همدیگر رو دوست داشتن ویک لحظه نمی توانستند ازهم

                جدا باشندباخوندن یک جمله معروف از هم جدا میشوند

                تایکدیگر را امتحان کنند وهر کدام در انتظار دیگری همدیگه را نمی بینند

                چون هردو به صورت اتفاقی به جمله معروف  شکسپیر بر می خورند

                "عشقت رو رها کن اگر خودش برگشت مال توست                          

                 واگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده"   

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 15:5  توسط نیلوفر  | 

5 وارونه

 

۵ وارونه چه معنایی دارد؟

خواهرم که کوچک تر از خودم است ازمن پرسید...

من به او خندیدم

کمی ازرده وحیرت زده گفت:

روی دیوار ودرختان دیدم

بازهم خندیدم

گفت:دیروز خودم دیدم پسر همسایه

۵وارونه به مینو میداد

انقدر خندیدم که طفلک ترسید

بغلش کردم وبوسیدم وبا خودم گفتم...

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت راخم کرد

بی گمان می فهمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:40  توسط نیلوفر  | 

چقدر سخته

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت روازت دزدید وبه جاش یه زخم

همیشگی روی قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای اینکه لبریز از کینه ونفرت باشی

حس کنی

هنوزهم دوستش داری

چقدر سخته ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی می بینیش هیچ چیز جز سلام

نتئنی بهش بگی

چقدر سخته وقتی پیشته  دونه های اشک.گونه هایت رو خیس می کنند

ومجبوربشی بخندی تا نفهمه هنوزهم دوستش داری

چقدر سخته گل ارزو هات رو توباغ دیگری ببینی و

هزار بار توخودت بشکنی واروم اروم زیر لب بگی

                                                                    گل من باغچه نو مبارک

                        براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 15:12  توسط نیلوفر  | 

بی تو

 

مرو.بمان.که دلم تنگ میشود بی تو

نگاه پنجره بیرنگ میشود بی تو

شبی که خلوت من از حضور تو خالیست

صدای شب چه بد اهنگ میشود بی تو

تما فاصله ها فرسنگ میشود بی تو

نگاه سنگی من با تونرم تراز اب

نگاه اب ولی سنگ میشود بی تو

کناروسعت شب .یک ستاره زیبانیست

برای من که دلم تنگ میشود بی تو

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:23  توسط نیلوفر  | 

بهانه

                                                                                                                   

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

ان روز که در سیاهی چشمانت دیدم تو را

به خانه دلم دعوت کردم وتو

بی درنگ دعوتم را پذیرفتی ومن چه کودکانه حضورت را باور کردم

وچه ساده بابودنت خو گرفتم .اما تونیامنده 

ارام وبی صدا عزم رفتن کردی ومن کفش هایت

رابه دست رود سپردم تابهانه ای باشد

برای ماندنت .....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 14:2  توسط نیلوفر  |